نویسنده :مهرداد اشک9
تاریخ:1397/02/31-18:19

از شلوغی بیزارم!

احساسِ تنهاییم، روز به روز بیشتر می شود!
می توانم به شما که دوستان من هستید؛
و به شما که یک وبگرد هستید بگویم: خوبم!
اینطوری حداقل شاید حس خوبی به شما منتقل کنم!
امّا اگر حسِّ خوب می خواهید، می توانید از مضحک خارج بشوید،
شاید- امیدوارم چیز هایی باشد که حالتان را خوب کند!
اما من حالم خوب نیست!
به هزار و یک دلیل که نمی توانم به کسی بگویم!
امروز خسته به خانه برگشتم! مادرم به راحتی فهمید!
* چرا خسته ای؟  کمی برایش گفتم (فقط امروزم را)
عذر خواهی کردم! گفتم ببخشید نالیدم!
گفت: نه! خوب کاری کردی! «خیلی سخته کسی حرف آدمو نمی فهمه» 
-
..... آره همۀ حرفم در این پست، همین یک جملۀ کوتاه مادرم بود!
کسی حرفم را نمی فهمد!
و این گلایه از دیگران نیست و یا یک توهین به فهم دیگران! نه!
من فقط احساس می کنم کسی من را نمی فهمد!
از شلوغی بیزارم!



نویسنده :مهرداد اشک9
تاریخ:1397/02/26-21:54

پاسخگو

چه کسی پاسخگو خواهد بود؟!

این جملۀ سوالیِ جالبی است. 
گویا طلب دارد! 
فکر کنید کجا می شود از این سوال استفاده کرد؟!
من یکی را خودم می گویم (همین الان به ذهنم رسید)
آن ساختمان های مسکنِ مهر؛ وقتی خیلی راحت با یک زلزله
روی سر همزادِ من و تو آوار شد! چه کسی پاسخگو خواهد بود؟
پرایدی که جانمان را گرفت! چه کسی پاسخگو خواهد بود؟
نسلمان، نسلی که زندگی را نفهمید!
از دبستان ما را جدا کردند! دبستان دخترانه و دبستان پسرانه!
کسی به این فکر نمی کند انسان ها در کودکی ممکن است عاشق شوند!
و دوستان من در 10 سالگی، بیرون از مدرسه دختر بازی می کردند!
این همه عقدۀ جنسی! (ببخشید) چه کسی پاسخگو خواهد بود؟

ترس از معلّم قرآن که شک ندارم او یک فرد عقده ای بود 
که اصلا صلاحیتِ معاشرت با بچه ها را نداشت!
 (خندۀ تلخ به خاطر به یاد آوردنِ یک خاطره از سربازی):
هفتۀ آخر خدمتم؛ وقتی که از نگهبانی معاف شده بودیم، یک شب
بدون هماهنگی به جای یک نفر نگهبانی دادم (این کار خلاف مقررات است)
افسر نگهبانمان فهمید! بامداد سرِ من فریاد زد و سحر هم همانطور داد می کشید!
گفتم: جناب سروان چیزی نشده؛ من بهتر از هر کسی نگهبانی دادم، بیا و بگذر!
گفت: یعنی چی چیزی نشده؟! 
این استرسی که به من وارد شده را چه کسی پاسخگو خواهد بود؟!

الهی... چه پسر نازی هم بود!
 



نویسنده :مهرداد اشک9
تاریخ:1396/07/14-11:13

مورچه

صبح توو پارک قدم میزدم، 

چشمم خورد به این صحنه!
مکث کردم اما رد شدم...
گفتم بذار برگردم عکس بگیرم، یاد حرف مهران مدیری افتادم که:
خدا لعنت کنه اون کسی رو که دوربین رو گذاشت رو موبایلا!!
یه کم فکر کردم... گفتم چرت میگه این صحنه عکس گرفتن داره.
برگشتم و نشستم و عکس گرفتم!
گفتم فکر کن: در اون فضای باز یه مورچۀ بسیار کوچک،
داره یه برگِ بزرگ تر از خودش رو حمل می کنه.
کجا می بره؟ چرا می بره؟ چه چیزی باعث شده که این کارو انجام بده؟
از بیرون و از دور و از بالا به نظر میاد کارش به ثمر نرسه!
آخه یه محوطه بزرگیه که معلوم نیست چند بار ممکنه این برگ از دست مورچه بره!
ممکنه چند تا آدم بیان و پا روی تمام هر آنچه که مورچه برایش تلاش کرده، بگذارند!
هاااا؟ نظر تو چیه؟
آره، این چیزایی که گفتم فقط اینطوری به "نظر" میرسه. بلکه مورچه دنیای دیگری دارد!
من به خیال خودم، از بالا زندگی او را دیدم و فهمیدم اما نه، نفهمیدم!
میدونی، راستش الان فکر می کنم مورچه، برگ را به مقصد رسانده است!




نویسنده :مهرداد اشک9
تاریخ:1396/07/11-10:05

مسافری در راه است... .


خستم رفقا...
نوشتن و ساختن دست از سرم بر نمی داره  و خنده داره
اگه بهتون بگم که چقدر دلم خوندن میخواد و شاید
حکایت اون آدماییه که توو حموم زیر دوش و توو آشپرخونه
در حال گرم کردن غذا، واسه دلِ خودشون میزنن زیر آواز و
جوری با صدای خودشون کیف می کنند که
 در اون لحظه بهترین خواننده های دنیا هم نمی تونه اون آرامش رو بهشون بده!
و در این حال بقیه نفراتِ خانواده از بیرون قضیه به ماجرا نگاه می کنند
و قبل از اینکه داد بزنند: (اَی بابااااااا، خفه شو دیگه!!) با خودشون میگن:
یعنی واقعا با این وضع صدا چجوری میتونه آواز بخونه و کیف کنه؟!!!!
البته که من به ندرت توی حموم و آشپزخونه آواز می خونم و اگرم اینکارو کردم 
کاملا با طنز بوده و برای مسخره بازی اما وقتی میشینم پشت این میز و سیستم قدیمیِ خودم
وقتی ترانه می نویسم، موزیک می سازم و میخونم، دقیقا ماجرا اینه که هیچ موزیک دیگه ای
حتی اگه بهترین موزیک دنیا و مورد علاقه منم باشه نمیتونه به
 اندازۀ موزیک خودم برام لذت بخش 
و آرامش بخش باشه.

"مسافری در راه است"
کاریه که با ذوق انجام دادمش از نوشتن ترانه تا خوندنش
با ذوق انجام شد و راستش در حالی که داشتم می ساختمش
به این فکر میکردم که حالا میخوای چی کارش کنی؟
با این صدای تیون شده می تونی پخشش کنی؟
بگذریم از هزینه های آماده سازی و پخش یه ترک!
اصلا کلا بگذریم!
هههه "مسافری در راه است" قشنگه!
مرسی که هستید و من می تونم هنوز کارامو با شما در میان بذارم!
(با هدفون و با صدای بلند گوش بدید)

متن ترانه در ادامه مطلب
 


ادامه مطلب


نویسنده :مهرداد اشک9
تاریخ:1396/06/24-18:56

شادم 2

دنیای خواب خیلی جالبه! مخصوصاً خواب امثالِ ما آدمای سرگردون!

ماجرا اینه که پریشب خواب دیدم. خواب ترسناکی هم بود.  
خواب دیدم که با خانواده رفتیم سوریه (یا شایدم فلسطین) 
یعنی یهو چشم باز کردیم دیدیم وسط یه بیابونیم و چند تا خاکریز و تجهیزات و مینا و ... (چه خبره اینجا)
«بعد یه عده نظامی گفتند که: دیگه به هر حال اومدید، باید از خودتون دفاع کنید»
بعد یه نفر اون تَه با RPG وایساده بود، میگفت: من میزنم جاخالی بدید وگرنه میمیرید!
ببینید از وحشت نزدیک بود توو خواب سکته کنم حضرت عباسی (اگه هنوز یه ذرّه اعتقاد داری)
هیچی اون میزد ما جاخالی میدادیم... ببین مامانم و بابامو خواهر و برادرم یه جوری از رو این RPG ها میپریدن که من قشنگ یادمه، وایساده بودم داشتم اینجوری (نگاشون میکردم!
بعد خانواده یکی یکی جا خالی دادن و فرار کردن، رفتن اونورِ توری حصاریا وایسادن!
بعد من همچنان اینطوری  ... از اون ور یارو داد زد: هوی، میزنم جا خالی بده!
این هی میزد و شما والا نمیدونید این RPG ها چقدر ترسناکن. منم هی خالی میدادم!
خانواده منم اونور وایساده بودن میگفتن مهرداد بپا مواظب باش و فلان و ...
آقایون و خانمها، یارو آخرین RPG  رو زد، صحنه آهــــســـــته شـــد.
 من با تمـــام ترســـم رفتم یه شــــیـــرجـــۀ بلند زدم از روی RPG پریـــــــــدم و
خودمو نجات دادم...
بعد این طرف مامانمینا دست میـــــــــزدن، تشویـــــق میکردن: بارکلله مهرداد آفرـــین بیا بیا اینور!
..

خلاصه نجات دادیم خودمونو دیگه!!!
شب واقعا ترسیده بودم اما صبح که یکی دوبار برای بقیه تعریف کردم دیدم خیلی خنده داره
مخصوصا قسمت آخرش! (بارکلله مهرداد آفرین )

(عرض شود که بله اینجوری که گاهی یادم میاد من آدم شادیم، اگه بعضیا بذارن)








نویسنده :مهرداد اشک9
تاریخ:1396/04/4-02:51

حوله

دکتر حلت میگفت بعضی وقتا یه کارایی رو انجام بدید که بهتون آرامش میده... یکی گفت من سنگه پا میزنم آروم میشم، یکی گفت من غذا می خورم و فلان و اینا ...

و اما من کشف کردمش:
حوله... 
صورتمو میشورم و میام با حوله هم خشک می کنم هم ماساژ میدم.
ببین خیلی لذت بخش و آرامش بخشه.
امتحان کنید!





  • تعداد صفحات :60
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...