آخرین مطالب
 
مُضحک|Comic
من
تصور کنید 800 نفر در کنار یک "سدِّ بزرگ" زندگی میکنند!
فرض می کنیم که سد عمداً یا سهواً سوراخ می شود!
می دانیم که اگر سوراخِ فرضی بسته نشود،
کم کم تبدیل به دریچه ای بزرگ خواهد شد
و بعدتمام اهالی از بین می روند!
در ابتدا باید متوجه ماجرا شد و دیگران را از خطر با خبر کرد!
که این خود کار آسانی نیست! 
زیرا عده ای همیشه در اجتماع وجود دارند که قرار نیست
هیچوقت متوجه خطر بشوند!
فرض می کنیم که همه متوجه خطر شده اند! (اکثریت)  
پس از آن باید چاره ای اندیشید×
بهترین راه، برطرف کردنِ عیب سد است! (تعمق و تعقل)
کاملا بدیهی است که نمی توان با تعدادی دستمال آبی
که به سطح رسیده و رفته رفته بیش از پیش می شود را
خشک کرد! (نگاه سطحی)
در واقع جامعه ای که دچار مشکل یا مشکلاتی شده است
در ابتدا باید متوجه خطرات ناشی از مشکلات در حال و آینده بشود
و بعد با انتخاب های خردمندانه خود را نجات دهد!
× جامعه ای که در واقع مجوعه ای از "من" هایی که 
در حال تکثیر خود باشد نه تنها مشکلاتش بر طرف نمی شود
بلکه اضافه می شود و خطرات بیشتر می شود و سریع تر  اتفاق می افتد!

×دوری کنید از جملات به ظاهر حکیمانه ای که این روزها اجتماع ما را 
به "منیت" و "مفرد زیستن" تشویق می کند!
شجاعت یعنی از یاددادن خوبی ها به فرزندت دریغ نکنی!
حرف های من رویاپردازی نیست،
بلکه این زندگیِ کنونی بعضی از اجتماعاتِ انسانی بر روی کره زمین است!
شاد باشید!







بی تفاوت
تصور کن! یک جای دور روی کره ی زمین!
کسی که توی اتاقش لم داده و داره آب میوه می خوره و عکسای اینستاشو چک می کنه!
تو برای اون چقدر مهمی؟ زنده ای یا مرده؟ اصلا می دونه که هستی؟ نه!
خیلی دور نریم|صبح که رفتی بیرون به مردم نگاه کن| 
بی تفاوتی رو توو چشاشون نگاه کن! چقدر بود و نبودت براشون فرق می کنه؟ 
دنیای ما، بود و نبود ما، در ابتدا خلاصه شده در حضورِ خودمون 
و بعد حضور کسانی که دوستشون داریم و دوستمون دارند!
حالا تصور کن کسی رو که همیشه خیلی دوستش داشتی!
تصور کن کسی رو که خیلی دوستش داری|
همونی که تا من ازت خواستم تصورش کنی، اسمش و عکسش بی اختیار توو ذهنت سبز شد!
تصورش کن وقتی نسبت به تو بی تفاوته!
 وقتی مثل اونیه که توو اتاقش لم داده و عکسای اینستاشو چک میکنه|
وقتی شبیهِ مردمی شده که گاهی نگاهِشون، اتفاقی به تو میخوره ولی براشون اهمیتی نداری!
چیه؟ تصور کردی؟ تلخه؟ مُضحکه؟
.
.

ما گاهی خیلی قبل تر از مرگمون واسه بعضی ها در واقع مُردیم!


چرا رفت؟
بعضی از ما، در کودکی سوال می پرسیم:
 من از کجا اومدم؟  قبلا کجا بودم؟ خدا چه شکلیه؟ و ...
تا اینکه "یه روزی، یه جایی" دلمون لرزید و فهمیدیم که دل دادیم
 و جواب همه سوالها پیدا میشه:
من اومدم تا "تو" رو ببینم! تو جهانِ قبل و بعد منی! خدا شکلِ توعه! 
هر دم و بازدمِمون در حضور کسی خلاصه میشه که فقط برای ما خاصه! 
و یک روزِ به شدت تلخ، بی دلیل، میره.......
بعد تموم سوالها دوباره کار خودشونو شروع می کنند!
 اونقدر توو سرت تکرار میشن که یادت میره بخندی!
و اما سوالهای تازه:
کجا دلشو شکستم؟ کجا تنهاش گذاشتم؟ آیا توقع بی جایی ازش داشتم؟
 نکنه صلاحمو خواسته که رفته؟
چی خواست که نداشتم؟ چرا نظر منو نخواست؟ و.... 
امّا انتخاب با خودمونه:
یا فراموش کنیم و ادامه ی زندگی...
یا درگیرِ سوالهای تا انتها بی پاسخ باشیم 
و "یه روزی، یه جایی" پلک به هم بزنیم و ببینیم،
 چند تا عکسِ قدیمی توو دستای چروکیدمونه و آه می کشیم و فقط یک سوال داریم:
چرا رفت؟