آخرین مطالب
 
مُضحک|Comic
سوال
من کلاً خیلی سوال می پرسم! و بیشتر اوقات هم از خودم سوال می پرسم!
سوال خیلی خوبه بچه ها! استاد سلماسی می گفت:
 سوال قلاب میشه به ذهن و تا پاسخش رو پیدا نکنه بیخیال نمیشه!
حالا امتحان می کنیم:
همین حالا به یک دریاچه زیبا فکر کنید! 
نگذارید هیچ چیزی تمرکزتون رو به هم بزنه!
خوب و عمیق به یک دریاچه بزرگ با رنگ نارنجی فکر کنید!
 دریاچه ای نارنجی که کنارش پر از درختان آبی رنگه! تصور کنید! 
به ماهی های این دریاچه که پرواز میکنند فکر کنید!
 راستی دریای مدیترانه کجای زمین قرار داره؟ فکر کنید!
.
می بینید یک سوال کاملا جهت فکری شما رو عوض کرد!؟! 
اگر این تست ساده رو درک نکردید اشکالی نداره مهم نیست!
 فقط قصدم اینه که به شما یادآوردی کنم از خودتون سوال بپرسید،
 سوالای آسون و سخت بپرسید  تا مغزتون به دنبال جوابش بره!
قبل از خواب حتما در مورد یک چیز خوب و به درد بخور از خودتون سوال کنید
 و بخوابید!
مرسی.. . . .  .  .  .   .   .    .    .    .    .



پس از مرگ
می خواهی پس از مرگت را بدانی؟ 
ده سال قبل از به دنیا آمدنت را به یاد آور... . . .  .   .  .


رابطه انتقال اطلاعات و پشت بازو
در اوایل قرون وسطی زمانی که کسی در حال کتاب خواندن دیده میشد، 
خیلی زود یه جمعی شکل می گرفت و بحثی را آغاز می کردند:
زمان ما این چیزا نبود که! وقتی یه دو کلمه میخواستیم بنویسیم یه شتر باید میکشتیم
 و رو پوستش بنویسیم! حلا این جوونا ببین چه چیزایی دارن!
یکی از نفرات این جمع که همچین خیلی سطح اطلاعاتش وسیع تر بود می گفت که:
اصلا این حرفا "نبوده"! زمان جدِّ بزرگ ما،
 میرفتن یه گوشه قشنگ یه غار کوچولو واسه خودشون بر می داشتن میزدن میکندن
 هر چی دوست داشتن می کشیدند...
 هم اطلاعاتشون رو انتقال می دادن هم پشت بازو رو سفت می کردن!
حالا این سوسولا ببین چیجوری چشم دوختن به یه وجب کاغذ!!!!
...
از گوشیاتون به عنوان کتاب استفاده کنید!
 موبایل گاهی از کتاب بهتره!


آتشفشان درونِ من
دستم به ترانه نمی رود! نه که نا امید شده باشم! نه که در خودم نمی بینم! 
نه که سیل عظیمی از ترانه سرایان مرا ترسانده باشد! نه!
فقط کمی خسته شده ام! وقتی که فقط 16 سال داشتم و
 به این فکر می کردم که وقتآن است که همین حالا با نوشتن شروع کنم، فکر امروز را نمی کردم!
نه فکر می کردم که روزی ترانه هایم را برای دیگران بخوانم.
 نه فکر می کردم بتوانم روزی ترانه هایم را با موسیقی همراه کنم 
و نه حتی به ذهنم خطور می کرد که روزی کسانی ترانه هایم را بخوانند
 و حفظ کنند و حتی بغض کنند و گریه کنند! 
از یک طرف هم فکرش را نمی کردم که
 به داخل  رودخانه ای بی افتم که مرا با یک مسیر همراه می سازد 
و طبیعت و تکرار طبیعت از من فقط یک عمل را می پذیرد:
 دست و پا بزن و در جهت جریان رودخانه حرکت کن!
به زعم من:
 آتشفشانِ دغدغه ها و عقده های هر انسانی بالاخره راهی برای فوران پیدا خواهد کرد!
و این به موقعیت، تفکر، انتخاب، امکانات و تلاش هر انسانی بستکی دارد!
من یک ترانه سرا نیستم!
من یک آهنگساز نیستم!
من یک نویسنده نیستم!
آشتفشان درونِ من از این راه ها، فوران می کند!
..... و همین!