آخرین مطالب
 
مُضحک|Comic
کچل 1
باید بگم ما کچل ها مس داغِ اصلیِ ضرب المثلِ
 "دیوانه چو دیوانه بیند خوشش آید" هستیم!
همین امروز خودِ من توو خیابون قدم می زدم که دو مرد جوان از کنارمون رد شدند و
یکی از اونا مثل خودِ بنده جلوی سرش، بالای پیشونیش، یک مقدار_زیاد از موهاش نبود
بعد ایشون منو دید و یک نگاهی به هم کردیم
 یک لبخندی همینجوری فی البداهه روی لب جفتمون سوار شد!
خب این خیلی برای من جالب بود!
یا اینکه توی پادگان که البته همه سرباز ها کچل هستند
چون گاهی موها بلند میشد، اون موقع وضع منو و 2 نفر دیگه از بچه ها که ریزش مو داشتیم
مشخص میشد و بقیه دوستان همیشه در شوخی ها یا در اوقات بیکاری یا حتی در دعواها
از کچلی ما یاد می کردند و اینگونه حس خاصی که
 هیچوقت نتونستم درکش کنم به اونا دست می داد!
البته هر وقت ما 3 تا با هم بحثمون می شد من سریعاً میگفتم: 
فلانی ما باید با هم خوب باشیم
چون کسی اینجا مثل ما نیست و ما فقط هم پیکرو1 درک می کنیم!
بگذریم از اینکه هیچوقت نتونستم با این مسئله کنار بیام که باید پشت اونا در بیام
چون آدمای بچسبی نبودند!
 یه چیزیو که من همیشه برای دوستانم تعریف میکنم این هست که:
حتما شما این کچل هایی که بغل سرشون مو داره
 اما وسطِ سرشون کلاً تا پشت خالیه رو دیدید!
اگر مشاهده کرده باشید چیزی حدود 50 درصد از این دوستان 
چند تار مو از طرفی به طرف مقابل کشیده
و به هر وسیله ای جاشو محکم میکنند! جوری که وسط سرشون خالی به چشم نیاد.
ولی غافل ازاینکه از 20 کیلومتری هم اون فضای خالی برای خودش حکم بنر 36 متری رو داره
که احیاناً روش نوشته: من کچلم!
اینو میخوام بگم اصل مطلب اینجاست که ما کچل ها در چنین مواقعی احساس میکنیم
که با طرفند هایی که میزنیم کچل دیده نمیشیم!
و این احساس زمانی بر باد میره که عکسی یا سلفیی چیزی از خودمون ببینیم!
و اینو یادتون باشه آینه با تموم قدرتش مثلا اینکه میتونه به آدمایی که به جوونیشون می نازند
نشون بده که پیرتر از گذشته شدند و جوانی پایدار نیست و زود گذر است،
به هیچ وجه نمی تونه به یک کچل این جمله رو بفهمونه که : عزیزم شما به والله کچلید

حرف در این مورد زیاده شاید ادامه داشته باشه پس
عنوان این مطلب رو میذارم: کچل 1



برچسب‌ها: کچل ,
ملسفه


با اشکان صحبت می کردم! اشکان نوازنده گیتاره! عالیه!
همیشه توو پادگان اشکان تنها کسی بود که پایه حرفای فلسفی و ملسفی من بود!
چیز خوبی به من یادآوری کرد:
آدم وقتی توو خونه س و جاش امنه و خودشه و خودش، خیلی شاخ میشه!!!
بچه ها تجربه کردین این جمله رو؟ فکر کنم حتما تجربه کردین!
آره ما واقعا همینطوری هستیم. برای خودمون تز میدیم
نظرای سیاسی و هر کوفتی!
خیلی نظر میدیم! و از همه مهم تر در مورد خودمون فکرای خفنی میکنیم!
دیگه من در مورد خودم حرف میزنم چون در مورد شما مطمئن نیستم!
بچه ها توجه کنین:
من وقتی دقیقا در همین نقطه، همین نقطه که هستم، همین نقطه ای که دارم پست میزنم
راجع به خیلی چیز ها برای خودم اظهار نظر میکنم!
چون دقیقا بیرون از گود هستم و تمام نظرای صد البته صحیح و اساسی من 
برای خودم اغلب عملی نمیشه!
طولانیش نکنم همین سربازی و افکار مهرداد صفدری:
من؟ نرمی با نظامی ها؟ مگه داریم؟ عه؟ اصلا حرفشو نزن.
شاید باورتون نشه، خودمم اولش باورم نمیشد ولی توو بعضی موقعیت ها
چنان سطح غرورم پایین اومد که توو بیست سال قبلشم حتی فکرشم نمیکردم!
این منم؟ منی که سال 88 وبلاگم فیلتر شد؟! به خاطر کلی مطالب سیاسی!
پدرم میگفت: ننویس پسر میگیرنت! میگفتم: بگیرن  !
خب اون موقع هم فکر زندانی شدن برام ترسناک بود ولی پشت این کامپیوتر
برداشت متفاوتی از خودم داشتم!
و دقیقا همون شب بازداشت شدنم در زندان نظامی کافی بود تا با خودم بگم:
اون زندانیای سیاسی واقعا چی میکشن!؟ چقدر میتونه عذاب دهنده باشه!
بچه ها زندان خــــــــلی بده خیلی! از منِ حبس کشیده بپرسید
به هر حال که اینجوریه!
و دلم برای اشکان خیلی تنگ شده! 
آقا ناموساً کامنت بذارید! (خودش میدونه، سفر بخیر محسن جان)
همین دیگه مرسی خوندید×



تبعیض
دو هفته از پایان سربازی من میگذره!
خیلی دوست دارم در خودم بِکُشم روزهایی رو که بر من گذشت
اما خب میدونم میدونید طبیعیه که به این زودی پاک شدنی نیست!
اینو میخوام به شما بگم که از سلسله مراتب فرماندهی کم اذیت و آزار ندیدم!
چیزی که بیشتر منو آزار میداد تبعیض بود!
البته تبعیض از ابتدای زندگی من جلوی چشمانم با خنده ای تمسخر آمیز در رفت و آمد بود
و در پیش چشم من و همه با حوصله می رقصید!
از همون ابتدا کاری از دستم بر نمیومد جز نوش جان کردن مقدار زیادی حرص!
تبعیض عقده به وجود می آورد در مقابل لوس و پر توقع میکند!
تبعیض میان انسان ها آتش بیاری می کند!
تبعیض ویرانگر است!
خیلی اندوه گین هستم که میخوام این مطلب رو اینجوری ادامه بدم:
در زندگی خیلی کم پیش میومد کینه به دل بگیرم و کسی رو نبخشم!
سلسله مراتب فرماندهی هر کدام به نحوی با این تبعیض ها با این بی انصافی ها
با این نادیده گرفتن ها و ناحقی کردن ها من و امثال من
 که انسان های حساسی هستیم را رنجوندند!
 هر چند هم من هم خودشون میدونستیم که این روزها میگذرد و آن مسائل آنقدرها
هم مشکل ساز نبود و روزی میرسد که به آن اتفاق ها خواهیم خندید ولی نمی توانم بگذرم!
حداقل از یک نفر نمیتونم بگذرم!
در یک حالت میگذرم که بپذیره در حق من ظلم کرده! همین!
داشتم میومدم موقع خدافظی دیدم که هنوزم اون آدما 
نمیتونند به عمق گناهشون پی ببرند!
هه من هم خندیدمو دقیقا همون بیتی که موقع رفتن به کهریزک تو اتوبوس میخوندمو 
به یاد آوردمو زمزمه کردم:
اطرافمان مشتی خزنده که راه به راه پوست می اندازندو 
حقارتشان را با تصور تخریب ما زنده میکنند!