تبلیغات
مُضحک - کهریزک
 
آخرین مطالب
 
مُضحک|Comic
کهریزک
نمیدونم براتون از خاطرات دوره آموزشی گفتم یا نهــــ ....
روزای آسونی نبود... هم فکری و هم جسمیـــ سختی هایی داشت
و تا اندازه ای هم بوده که بتونم بگم : سخت بود!
نمیدونم گفتم براتون که هفته اول آموزشی همه بچه ها بغض میکنند.
خیلیا نمیتونستن بغشونو نگه دارنو جلو بقیه میزدن زیر گریهـ.
برای ما که از شهرهای دیگه اومده بودیم سخت تر بود...
چون بهمون مرخصی یک روزه نمیدادند و فقط تهرانیا میتونستند 
در هفته 24 ساعت مرخصی برن و بعضی از بچه های شهرستان هم
با فرمانده صحبت کرده بودنو میرفتن ... چون از قزوین تا تهران 1 ساعت و نیم راهه و
مرخصی 24 ساعته توو اون روزای اعصاب خرد کن، خیلی هم به درد نخور نبود...
به هر حال منو محمد (دوست صاف و ساده و دوست داشتنی برای من) 
و چندتای دیگه مجبور شده بودیم حدوداً 1 ماه و نیم تو پادگان بمونیم و 
نمیشد بیرون از پادگان رو (منظورم شهر و آدما و ... ) ببینیم!
خب من هم قبل از سربازی با این جملات روبرو شده بودم و میگفتم :
چه بهتر من از خدامه از این شهر دور باشم...
اما تو پادگان نه تنها بد تر از شهره بلکه تو حس گم شدن بهت دست میده (روزای اول)
و اون موقع واقعا دلت واسه هر چیزِ حتی بدی که تو زندگی شخصیت بوده ممکنه تنگ بشه!
خب نگهبانی دادن تو سردترین روزای سال در یکی از نقاط سرد کشور 
(خب کهریزک سردترین نیست اما سرده) ....
یه شبو هیجوقت یادم نمیره... 
خیلی سرد بود و بارون میومد... صبح همون روز فکر میکردم به من هم مرخصی میدن.
اما این اتفاق نیافتاد و تازه نگهبان هم بودم.
آره خیلی سرد بود و بارون هم میومد و من باید کنار دیوار غربی پادگان که پشتش تقریبا  میشه گفت
بیایون بود و ضلع جنوبی هم زندان سیاسی کهریزک بود و رو برجک هم پاسدار بود و از دور
سعی داشت با صداهای عجیب و غریب مارو که سرباز جدید بودیم رو سرکار بذاره و بترسونه....
من با یکی از بچه ها که 2 سال ازم کوچیکتر بود نگهبان بودیم...
اور کت نداشتیم یعنی ارتش باید بهمون میداد اما نداده بود.
خلاصه اون شب منو این دوستمون تا صبح با هم حرف زدیمو خیس شدیم...
صبح وقتی از نگهبانی اومدم و بچه ها منو دیدن یکی گفت که : 
داش مهرداد تو واقعا ...... نمیدونم چی چی گفت یادم نمیاد اما کلا تعریف و تمجید بود
سخت ترین وضعیت جسمانی که برای من و هم دوره هام رقم خورد بی تردید یک هفته اردوگاه بود!
در یکی از نقاط سرد و بیابونی تهران باید چادر میزدیم... 
صبح زود کوله سنگینی رو کولمون و یه اسلحه ژ3 هم تو دستمونو هوای سردی که 
کلا انگار دست نداشتیم(سر شده بود)
وقتی رسیدیم به جایی که باید چادر میزدیم همه به هم میگفتن واقعا ما یک هتفه باید 
اینجا بمونیم؟ یعنی مارو نگه میدارن؟
من فکر میکردم یک شب بیشتر نمونیم............
تقسیم چادر... یک چادر پاره به ما رسید که واقعا پاره بود... پــــــــــــــــــــاره!
بعد یه نایلون هم روش کشیدیمو به خیال خودمون جلو سرما رو میگیره!
خلاصه کنم شب اول  جوری سردمون شد که دوست داشتیم هر چه زود تر بیداری بزنند!
دوست نداشتیم بخوابیم... دوست داشتیم پاشیمو بدویم تا گرم بشیم!
...
صبح شد و صحبت های فرمانده گردان آب سردی رو چیز همممون ریخت... :
خب بچه ها اینم از اردوگاه... همونطور که میبینید اینجا آسمون هست و زمین هم هستو
ما هم هستیم... سعی کنید مقاوم باشید!

یک هفته رو منت به تن خودمون موندیم تموم شد!
بگذریم یه شب برف اومد.. بگذریم تنها دلخوشیمون در 24 ساعت خوردن ناهار و شام داغ بود!

همه ی اینا وجداناً سخت نبود و نیست اگر و تنها اگر : 
 تهِ دلت هنوز یه ایمانی به یه چیزایی باشهـ... 
که من دلخوشیم دعای مادرم و پدرم بودـــ و هست!

اگه خوندی واقعا دمت گرم معلومه خیلی بامرامی که وقتتو برای یه همچین نوشته ای صرف کردی
واقعا ممنون!


چند روز پیش با یکی از بچه ها که کمک راننده مینی بوسِ مأموریته حرف میزدم.
گفتم توو این چند تا آدم جا میشه!؟
گفت: 24-25 نفر جا میشه!
گفتم: عه؟... اونوقت چند تا سرباز جا میشه؟؟؟!!!
گفت : خب همون 24 نفر دیگه 
گفت و با خودش فکر کرد این یارو اوسکوله این چه سوالیه میپرسه!

اما مثل بازدید کننده این وبلاگ نبود تا منظور منو سریع بفهمه!

چند تا سرباز اونجا بودنو ازم شاکی شدند.
گفتند: یعنی سرباز آدم نیست؟؟
گفتم: تو الان اینجا چیزی غیر از این میبینی؟؟
نزدیک به 40 تای مارو بعد از اردوگاه تو همچین مینی بوسی جا کردند!

ولی کاش همش همین بود!


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
chaturbate token generator 1396/06/15 04:07
If you desire to increase your know-how only keep visiting this web site
and be updated with the newest news update posted here.
Can stretching help you grow taller? 1396/05/12 06:40
Generally I don't learn post on blogs, but I wish to say that this write-up very
forced me to check out and do so! Your writing taste has been amazed me.
Thank you, quite great article.
std testing at home 1396/04/5 02:47
بسیار قلب از خود نوشتن در حالی که
ظاهر شدن مناسب ابتدا آیا نه حل و فصل درست با من پس از برخی از
زمان. جایی درون جملات شما در واقع موفق
به من مؤمن اما تنها برای کوتاه در
حالی که. من این کردم مشکل خود
را با فراز در منطق و یک
ممکن است را سادگی به کمک پر همه کسانی معافیت.
که شما در واقع که می توانید انجام من
را بدون شک بود در گم.
1395/10/13 13:42
سلام ...من سال 82-84 اونجا مربی بودم... یه کانال تلگرامی هم داریم..هر کی میخواد عضو بشه....
مهرداد اشک9 پاسخ داد:
سلام
خب الان هیچی نذاشتی من چجوری عضو بشم؟
Ehsan Nitro 1394/03/5 23:43
سلام داش برج چندی؟کدوم یگانی؟
منم دژبان مرکزم
مهرداد اشک9 پاسخ داد:
سلام... همدوره!!! منم هشتیم!!!
یگان موزیکم!!! امیر حسین فاتحی و افشار و فلاح اکبری اگه بشناسی!!!
1393/11/3 14:12
شما بعد از اموزشی کهریزک کجا افتادین؟؟
مهرداد اشک9 پاسخ داد:
من الان وسط شهر تهران! پادگان امام خمینی!
1393/11/3 14:10
به نظر من ادم باید به فکر همه سربازا باشه و تو این روزای سخت به هم روحیه بدهند و مواظب هم باشند
مهرداد اشک9 پاسخ داد:
صد در صد!
نیلوفر 1393/11/3 14:03
وای درکتون میکنم اخه برادر من هم اونجاست الان
مهرداد اشک9 پاسخ داد:
برج چند اعزام شد؟
نگران نباشید... خب اولش سخته طبیعتاً! اما مشکلی نیست!
خدیجه 1393/02/27 18:22
آره بابا تو اون مواقع همه صرفا فقط فکر خودشونن ...حتی به قیمت له شدن بقیه...
خب بابا حق داشته دیگه...مهرداد ما کلن آدم خفنیه...
مهرداد اشک9 پاسخ داد:
دقیقاً
من خفنم؟! ههههه آره من خفنم!
mohsen 1393/02/25 00:15
مرتیکه داری از "مرتیکه" تبدیل به مرد میشی :))
تبریک میگم روز مرد رو
به تو و همه کچلا
و پدر گرامی
مهرداد اشک9 پاسخ داد:
مرسی
مهاجرزمان 1393/02/23 00:38
منش رو خوب اومدی!
مهرداد اشک9 پاسخ داد:
الان دارم میخندم
آره والا
خدیجه 1393/02/19 23:00
شرط میبندم اگه تو تو اون جمع نبودی...یه چادر تر تمیز نصیبشون میشد!!!!!!!
شوخی کردما...
مهرداد اشک9 پاسخ داد:

میدونم شوخی کردی اما خیلی دور از واقعیت هم نگفتی... چون ما چادر 10 بودیم تا چادر 9 همه چادرها سالم بودند و از چادر 10 تا 18 همه چادرارو دربوداغون و پاره پاره! اینی که میگم عین واقعیت و حتی بزرگنمایی هم نیست!!!
یکی از هم چادریمون به من میگفت : آقای صفدری توو این یه هفته خیلی از خودگذشتی کردی... خیلی مردونگی کردی...
-حالا این بنده خدا لطف داشت به من اما چون مثلا شب توو اون سرما من دو سه بار جلو در چادر خوابیدم و چند بار نصف شب از سرما پاشدم اما دلم نیومد پتو رو بکشم رو خودم و نزدیک صبح از خواب پاشدم و دیدم بقیه پتو ها رو کشیدن رو خودشون من بی پتو موندم و چند تا داستان دیگه مثلا اینکه یه روز از ساعت 6 صبح تا 2 بعدازظهر نگهبانی دادمو اینا شاید با خودش گفته صفدری عجب آدم خفنیه!!! اما یه چیزایی ادم اون جا میدید و آدمارو میدید که وقتی یه کم سختی بهشون وارد میشه چجوری اون "من" واقعیشون رو "لو" میدن.... خداروشکر تو اون یه هفته کاری نکردم که الان پیش خودم خجالت بکشم
خدیجه 1393/02/19 22:58
سرباز مگه سوار مینی بوس هم میشه؟؟؟؟؟؟!!!!
مهرداد اشک9 پاسخ داد:
الان دارم میخندم
به نکته خیلی خوبی اشاره کردی...
مهاجرزمان 1393/02/19 21:51
پس 40 تا سرباز جا میشن!

ما خواننده وبلاگیم میفهمیم بعله میفهمیم!!

ما شعور وبلاگی داریم نه شعور وبلاگ مضحکی داریم!!
مهرداد اشک9 پاسخ داد:

بعله
مهاجرزمان 1393/02/19 21:50
عکسه یادگاریه خوبیه هاااا :)
مهرداد اشک9 پاسخ داد:
آره این عکس یک مقدار تسکین برای دردهای امروزه!
مهاجرزمان 1393/02/19 21:50
دوم اینکه بعله که دممون گرم که نشستیم خوندیم ولی بسی تجربه کسب کردیم واسه سربازی که خواستیم بریم چیا قراره سرمون بیاد

ولی حیف که سربازی نمیریم!
مهرداد اشک9 پاسخ داد:
هه هه نه واقعا حیف نیست... یه چیزایی رو آدم تجربه میکنه که قبلا تجربه ش نکرده اما به نظر من به اعصاب خردیش اصلا نمی ارزه! اعصاب خردی که واقعا تو منش انسان تاثیر منفی داره!
مهاجرزمان 1393/02/19 21:49
اول اینکه به نظر واقعن سخت میاد خب
خداقوت دلاور
مهرداد اشک9 پاسخ داد:
ممنون
س 1393/02/19 13:49
سلام
هعی.. چه حس و حالی چی بگم:| ولی خوندم تا ته همشو
و با اینکه حس کامنت نبود گفتم اعلام وجود کنم:دی
میگذره همش میگذره......................


منم یه وقتایی یه پستایی مینویسم که هیچ وقت آپ نمیشه از بس که دلم پره.....
مهرداد اشک9 پاسخ داد:
سلام
س بیحالی ....
ناراحت میشم... دوست دارم پر انرژی باشی همیشه...
اما خب حق میدم و ....
...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر