آخرین مطالب
 
مُضحک|Comic
کچل 3
ما کچل ها از آدمای اطرافمون فقط اینو می خواییم که: 
نگاه ترحم آمیز به ما نداشته باشن. ما هم مثل شما زندگی می کنیم:
 غذا می خوریم، تفریح می کنیم، تازه گاهی اوقات از برس و شونه هم استفاده می کنیم!
 خلاصه که ما نیاز به درک شدن داریم نه ترحم!


برچسب‌ها: کچل1 , کچل2 , کچل3 ,
وای به حالِ من
وقتی که تنها می شوم،
قبل از همه تو می روی.
وای به حالِ من اگر،
تو دلخوشی من شوی!!!
این همه راز گفتی و ...
این همه خالی می شوی....
این همه عشق پیش توست،
سمتِ چه باز می دوی؟!
در پیش چشمان تو، من...
در واقع یک رهگذرم...
ره گذر است! احساس نه!
گر که به ظاهر می روم!
...


کچل2
این مهم نیست که ما کچل شدیم، مسئله اینجاست:
چرا بقیه کلی با کله ی ما شوخی می کنن
و در آخر میگن: نه بابا شوخی کردیم، مو اصلا مهم نیست!
یا بعضیا اصرار دارن که به ما دلداری بدن!
یعنی مثلا یکی موبایلشو گم کرده و بعد با این مسئله کنار اومده،
و بعد تا چند وقت هر کی میبینتش میگه: راستی گوشیت پیدا نشد؟
بابا فدای سرت! حالا یه سر کلانتری می رفتی!
یعنی اصرار به کمک کردن در مورد چیز از دست رفته ی کسی که
با از دست رفته اش کنار اومده! صلاحه؟ نیست!
موضوع بعدی اینه که اسمِ کچل از بسیاری از بیماری ها هم بدتر به نظر میاد!
یعنی توو شوخیامون توو دعواهامون توو آدرس دادنامون و ... از این واژه استفاده می کنیم!
مثلا همین چند وقت پیش سوار تاکسی بودم که راننده ما با یه راننده دیگه حرفش شد 
و با عصبانیت گفت مرتیکه رانندگی بلد نیست، کچل!
مثال بعدی بر می گرده به علیرضا منصوریان سرمربی استقلال که پرسپولیسیا
یه دونه شیش تاییارو دارن برای کل کل با استقلال و یه دونه اینه که میگن: 
بدبختا برید اون "مربیِ کچلتون" رو جمع کنید!
و موضوع آخر اینکه:
شخص بنده اصلا دیگه ریختن موهام برام مهم نیست و کنار اومدم
اما خب انسان دوست داره زیبا باشه و من هم اگه گاهی کلاه به سرم میزارم
فقط به این دلیله که احساس میکنم با اون لباسا کلاه، تیپمو قشنگ میکنه و اصلا
بحث اینکه من دارم واسه کچل شدنم، غصه می خورم نیست!
من هیچ، رضا عطاران هم خیلی وقتا کلاه به سرش میزاره و ایشونم نظرش همینه!
اینارو گفتم برای اینکه اون دسته از جیگر طلاهایی که تا من کلاه میزارم یا 
اینکه یه عکس با کلاه رو پروفایلم میزارن فکر دیگه ای نکنن!
خیلی ممنون!





آدمای خودمون
ممکنه برم پیش آدم معروفا..
ممکنه برم پیش بچه پولدارا....
ممکنه برم پیش آدمای خاص
ممکنه برم پیش آدمای با کلاس
یا آدمای خوشگلی که از دیدنشون هوش حواسمون میره...

ولی یک چیزی غیر قابل انکاره. اینکه:
فقط پیش آدمای هم حس و حال خودمون زندگی کِیف میده!
آدمایی که سیاستی در حرفاشون پیدا نیست!
آدمایی که لباس تنشون مارک نیست!
آدمایی که خیلی خاکی هستن و خلاصه ظاهر و باطن ....
به همون دو قدم پیاده روی و دوتا فلافل و یه بستنی عروسکی هم راضین!
آره! همین! یهو به ذهنم رسید که بگم!
مرسی!


هیشکی
موفقیت یعنی به جایی  برسم که با وجود من هیشکی نتونه مادرم رو ناراحت کنه!
خوشبختی یعنی با وجود مادرم هیشکی نمی تونه ناراحتم کنه!



ژست
چند سالی هست که دوست دارم شخصیتم همانند شخصیتِ فیلسوفان و عارفان و ... باشه!
یک اتاق خلوت و نیمه تاریک- موسیقی- کتاب- ترانه و قهوه! بیشتر عاشقانه شد! 
البته که این فضا رو بارها تجربه کردم  و اصلا این فضا برای شارژ کردن من همیشه لازم بوده!
اینکه دوست داشتم ژستم، ژستِ فیلسوفی باشه 
و یا گاها دوست داشتم شبیهِ فلان بازیگرِ نقشِ خاصِ فلان فیلم باشم
و یا گاهاً دوست داشتم من رو به عنوان یک طنّاز بشناسند و ...
اما حتی اگر به شما دروغ بگویم به خودم نمی توانم!
با این که موارد فوق را می خواستم اما هرگز نتونستم "نقش" بازی کنم! 
و همیشه همین بودم که هستم!
همیشه خیلی از دوستام با من شوخی می کنند
و من در اون شوخی ها اصلا شبیه به یک فیلسوف و یا عارف و یا ...  نیستم. 
ختم کلام: خودم را پذیرفتم!
من- دیگر هیچ اسم و هیچ عنوانی و هیچ ژستی برای خودم نمی خواهم! 
شوخی کردن- دعوا کردن- استرس-  مهر ورزیدن-  عذر خواهی کردن-
نوشتن- بازی کردن- دوست داشتن- ترسیدن- خجالت کشیدن و ...
همه ی این چیزها کم و زیاد در من هست خوب یا بد نیازی به نقش بازی کردن ندارم!
دوست دارم هیچ یک از دوستانم نقش بازی نکنند! 
+با آرزوی روزهای بهتر برای جعفر و محسن! 
همین!


تعداد کل صفحات: 59