تبلیغات
 مُضحک

خستم رفقا...
نوشتن و ساختن دست از سرم بر نمی داره  و خنده داره
اگه بهتون بگم که چقدر دلم خوندن میخواد و شاید
حکایت اون آدماییه که توو حموم زیر دوش و توو آشپرخونه
در حال گرم کردن غذا، واسه دلِ خودشون میزنن زیر آواز و
جوری با صدای خودشون کیف می کنند که
 در اون لحظه بهترین خواننده های دنیا هم نمی تونه اون آرامش رو بهشون بده!
و در این حال بقیه نفراتِ خانواده از بیرون قضیه به ماجرا نگاه می کنند
و قبل از اینکه داد بزنند: (اَی بابااااااا، خفه شو دیگه!!) با خودشون میگن:
یعنی واقعا با این وضع صدا چجوری میتونه آواز بخونه و کیف کنه؟!!!!
البته که من به ندرت توی حموم و آشپزخونه آواز می خونم و اگرم اینکارو کردم 
کاملا با طنز بوده و برای مسخره بازی اما وقتی میشینم پشت این میز و سیستم قدیمیِ خودم
وقتی ترانه می نویسم، موزیک می سازم و میخونم، دقیقا ماجرا اینه که هیچ موزیک دیگه ای
حتی اگه بهترین موزیک دنیا و مورد علاقه منم باشه نمیتونه به
 اندازۀ موزیک خودم برام لذت بخش 
و آرامش بخش باشه.

"مسافری در راه است"
کاریه که با ذوق انجام دادمش از نوشتن ترانه تا خوندنش
با ذوق انجام شد و راستش در حالی که داشتم می ساختمش
به این فکر میکردم که حالا میخوای چی کارش کنی؟
با این صدای تیون شده می تونی پخشش کنی؟
بگذریم از هزینه های آماده سازی و پخش یه ترک!
اصلا کلا بگذریم!
هههه "مسافری در راه است" قشنگه!
مرسی که هستید و من می تونم هنوز کارامو با شما در میان بذارم!
(با هدفون و با صدای بلند گوش بدید)

متن ترانه در ادامه مطلب
 


ادامه مطلب برچسب ها: مسافر، خبر، ماه، چاه، راه، خورشید، روباه،  
تاریخ : 1396/07/11 | 10:05 | نویسنده : مهرداد اشک9 | نظرات
دنیای خواب خیلی جالبه! مخصوصاً خواب امثالِ ما آدمای سرگردون!
ماجرا اینه که پریشب خواب دیدم. خواب ترسناکی هم بود.  
خواب دیدم که با خانواده رفتیم سوریه (یا شایدم فلسطین) 
یعنی یهو چشم باز کردیم دیدیم وسط یه بیابونیم و چند تا خاکریز و تجهیزات و مینا و ... (چه خبره اینجا)
«بعد یه عده نظامی گفتند که: دیگه به هر حال اومدید، باید از خودتون دفاع کنید»
بعد یه نفر اون تَه با RPG وایساده بود، میگفت: من میزنم جاخالی بدید وگرنه میمیرید!
ببینید از وحشت نزدیک بود توو خواب سکته کنم حضرت عباسی (اگه هنوز یه ذرّه اعتقاد داری)
هیچی اون میزد ما جاخالی میدادیم... ببین مامانم و بابامو خواهر و برادرم یه جوری از رو این RPG ها میپریدن که من قشنگ یادمه، وایساده بودم داشتم اینجوری (نگاشون میکردم!
بعد خانواده یکی یکی جا خالی دادن و فرار کردن، رفتن اونورِ توری حصاریا وایسادن!
بعد من همچنان اینطوری  ... از اون ور یارو داد زد: هوی، میزنم جا خالی بده!
این هی میزد و شما والا نمیدونید این RPG ها چقدر ترسناکن. منم هی خالی میدادم!
خانواده منم اونور وایساده بودن میگفتن مهرداد بپا مواظب باش و فلان و ...
آقایون و خانمها، یارو آخرین RPG  رو زد، صحنه آهــــســـــته شـــد.
 من با تمـــام ترســـم رفتم یه شــــیـــرجـــۀ بلند زدم از روی RPG پریـــــــــدم و
خودمو نجات دادم...
بعد این طرف مامانمینا دست میـــــــــزدن، تشویـــــق میکردن: بارکلله مهرداد آفرـــین بیا بیا اینور!
..

خلاصه نجات دادیم خودمونو دیگه!!!
شب واقعا ترسیده بودم اما صبح که یکی دوبار برای بقیه تعریف کردم دیدم خیلی خنده داره
مخصوصا قسمت آخرش! (بارکلله مهرداد آفرین )

(عرض شود که بله اینجوری که گاهی یادم میاد من آدم شادیم، اگه بعضیا بذارن)






تاریخ : 1396/06/24 | 18:56 | نویسنده : مهرداد اشک9 | نظرات
دکتر حلت میگفت بعضی وقتا یه کارایی رو انجام بدید که بهتون آرامش میده... یکی گفت من سنگه پا میزنم آروم میشم، یکی گفت من غذا می خورم و فلان و اینا ...
و اما من کشف کردمش:
حوله... 
صورتمو میشورم و میام با حوله هم خشک می کنم هم ماساژ میدم.
ببین خیلی لذت بخش و آرامش بخشه.
امتحان کنید!

برچسب ها: حوله، آرامش، دکتر حلت،  
تاریخ : 1396/04/4 | 02:51 | نویسنده : مهرداد اشک9 | نظرات
رفتم دیدم پدرم نشسته داره
GemTv نگاه می کنه!
یه نگاه کردم و گفتم: 
ببین چجوری از ''قیصر'' و ''غازهای وحشی''
به ''گوزل'' و ''قشر مرفه'' رسیدی!
نسل شما که الان این فیلمارو میبینه
تن '' اندرو مک لاگلن '' رو توو گور می لرزونید!
+ اگر منتظرید تا ببینید پدر در جواب چگونه
منو بازم تخریب کرده باید بگم اینبار هیچ جوابی
و حرفی برای گفتن نداشت اما 
قطعا یادش میمونه و بعدا... حتما!


تاریخ : 1396/03/21 | 16:39 | نویسنده : مهرداد اشک9 | نظرات
بازیگر های حرفه ای میان توو خیابون مردمو نگاه می کنند
عصبانیتشونو، خنده و گریه و هزار حالت دیگه شونو نگاه می کنند و بعد توو خلوت خودشون تمرین می کنن تا جلوی دوربین خیلی طبیعی ظاهر بشن...
اونوقت مردم میشینن پای تلویزیون با دقت به بازیگرا نگاه می کننو عصبانیتشونو خنده و گریه و ... نگاه می کننو در روابط روزمره استفاده می کنند...
این تو تکراری شدن ما تاثیر نداره به نظر شما؟!


برچسب ها: بازیگر، بازی گر،  
تاریخ : 1396/03/15 | 16:26 | نویسنده : مهرداد اشک9 | نظرات
آقا، دوستای گلم!
بر گردیم اینجا به خدا!!!
با خودم میگفتم دیگه نمیشه تعصب داشت به وبلاگ و این حرفا 
تلگرام سریع ترو راحت ترو فلان تره!!!
اما نه وجدانا اینجا خیلی بهتره!!!
میدونی اونجا کانال زدم و به جای این که 5 نفر مطالبمو بخونن 20 نفر میخونن
ولی اینجا خیلی بهتره به خاطر اینکه
2-3 نفر بلکه هم بیشتر برای من کامنت میذارن
در مورد مطالب نظر میدن
لازم باشه توو ذوقم میزنن
لازم باشه تشویق میکنن
و کلا خیلی بهتره!!!
آره...
فعلا اینجوری فکر میکنم!!!
و تا وقتی نت داشته باشم سعی میکنم در اولویت اولم برای 
نوشتن و یا اینکه هر مطلبی بذارم این وبلاگ باشه
و بعد همینو کپی میکنم واسه اون کانال تلگرام!!
 مٌضحک اصلی اینجا بوده و اینجا هست!!!
چاکرم

البته لازم به ذکره برای اینکه اشتباه برداشت نکنین
و فکر نکنین که من قصد رها کردن وبلاگ رو داشتم
باید بگم واقعا الان که بی کارم  تونستم بیام و سروسامانی به وب بدم
و این کم توجهی موقتی به اینجا واقعا به خاطر مشغله زیاد و خستگی بود
که کانال رو ترجیح دادم!!
اما فعلا برگشتم اینجا
حالا ببینیم آینده چه می شود!!!

تاریخ : 1396/03/12 | 02:10 | نویسنده : مهرداد اشک9 | نظرات

تعداد کل صفحات : 61 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  



  • paper | فال تاروت شش کارتی | فال تاروت
  • فروش رپرتاژ | خرید تبلیغ متنی