آخرین مطالب
 
مُضحک|Comic
ملایم 95
سال بدی بود؟
سال خوبی بود؟
بد و خوبش رو نمی دونم...
اصلا من نمیدونم بد چیه، خوب چیه!
از خودم می گم شما رو نمیدونم!
سال درخشانی نبود!
نبودن یه آدم توو زندگیم بی داد کرد!
 شاید بشه گفت: بیشتر از یک سال پیر شدم!
یا اون روز که شد جز چند روز وحشتناک زندگیم! درست وسط سال 95!
 شاید دوست داشتم واقعا بمیرم اما توو اون موقعیت قرار نگیرم! 
البته که روزایی قشنگی هم داشت. مثلا بودنِ دوباره همون یه نفر!
 و دیدنش و لمس کردنش! 
❗️هر چی بود گذشت و گذشت و به سه - چهار هفته آخر سال رسید و
 دوباره روزای پر اضطرابی رو تجربه کردیم!
❗️اما چند روزی میشه که انگار همه چی خوبه! ""همه چیِ همه چی که نه""،
 اما خیلی اوضاع ملایم تر از قبله! 


ترسیدم!
وسواس را باید کنار گذاشت!
دیگه بسه!
دیگه اسمش عشق نیست!
این تصمیم من  نیست!
این فقط کمک به انجام دادن کاری است که او همیشه نا خودآگاه می خواست!|
___
دوستم امشب خوب می گفت:
ببین از تنهایی چه چیزهایی که نمیگی!؟
___
_ قبل از اینکه از خونه برم پیش محمد
به خاطر اعصاب خُردی های امروز و دیروزم
به بهزاد(برادرم) گفتم:
من×××× به کل بشریت! از صفر تا آخر!
اومدم پایین  توو ماشینِِ محمد!
از من داغون تر بود!
انداخت توو اتوبان، موسیقی تا آخرین صدا پخش می شد!
و سرعت خیـلی زیاد!
مثل اینکه اونقدرا هم داغون نبودم، چون
ترسیدم|
عه؟ می ترسی؟
پس چته؟
مُضحکانه س از زندگی بنالی و از مرگ بترسی!



شبا قبل از خواب چشمامو می بندم...

قبل از خواب وقتی چشمامو می بندم
بیشتر از هر چیزی به تنهایی پی می برم!
فکر می کنم، فکر می کنم، فکر می کنم!
عاشقانه هام! هه __ از بچگی تا حالا، همشون صد بار پرپر شدن و دوباره ساخته شدن!
"حتی یک بار هم نذاشتم کسی بفهمه"
واسه اونایی هم که تعریف کردم،
 تمامش را نگفتم!
به این ترتیب یک دنیا و یک عمر عاشقانه توو این سینه دارم

 با عده ی مشخصی که هر از گاهی توی ذهنم اونا رو احضار می کنم و بهشون فکر می کنم!
(نفسی عمیق) اما چه فرقی می کنه؟
از اون عده ی مشخص فقط یک نفر در قلبم ماند که تونستم یه روزایی توو دلم بهش بگم: عشقم!
و باز هم چه فرقی می کنه که قراره همون یک نفر هم دیگه نداشته باشم!
حتی توی فکرم!
چه فرقی می کنه از بین این آدما یکی دیگه بتونه دل منو ببره!؟
هه|
شبا قبل از خوابیدن چشمامو می بندم و انتخاب میکنم که تنها باشم!
وقتی اونکه باید می فهمید و نفهمید
و

و وقتی که من در طول عمرم فقط یک بار خواستم "او" بفهمه که عاشقشم اما نفهمید،
دیگه چه فرقی می کنه، نه یک دلبر، بلکه صد دلبر مثل او داشته باشم!
من که قرار نیست هرگز "باور" بشوم!
کی بوده که باورم کنه؟!
پس مهم نیست!
شبا قبل از خواب چشمامو می بندم،
فکر می کنم، فکر می کنم، فکر می کنم|
توو این روزا که گیر کردم بین روابط کج و بد شکل اجتماعی

و مجبورم به درآوردن پولی که نمی تونم حتی لمسش کنم!
توو روزایی که از چند طرف امواج منفی محاصره ام کرده و

 دل خوشم به تنِ سالمم که این روزا

واقعا مثل یک پیرمردِ 70 ساله برای جابه جا کردن دست و پاهام انرژی کم میارم!
و حالا مُضحکانه س عاشقانه فکر کردن!
عاشقانه نوشتن!
عاشقانه ساختن!
عاشقانه خواندن، عاشقانه دیدن، عاشقانه گوش دادن و
عاشقانه عاشق بودن!

شبا قبل از خواب چشمامو می بندم و برای خودم حرف می زنم! حرف هایی که باید "او" بشنود و متن هایی که باید "او" بخواند!
مهم نیست من می نویسم شاید، شاید...

شاید کسی خواند!






هوای همو داشته باشیم

شاید یکی از دلایلی که ما آدما از هم دلگیر می شیم اینه که:

 ما معمولا توقعمون از رفتار و گفتار طرف مقابل در حدِّ "مصطفی زمانی" در فیلم یوسف پیامبره

 که به ندرت اشتباه می کنه و به ندرت منظورشو اشتباه می رسونه

 و هر چند خودمون در رفتار و گفتار خودمون به شدت کم توجه هستیم

و توقعمون از رفتار و گفتار خودمون در حد یه "کودکِ نابالغه"

که ممکنه هر حرفی رو بدون منظور بزنه!
❕بارها واسه خودِ من پیش اومده که یه حرفی رو زدم و یا یه کاری رو کردم

 و بعد یه نفر ازم دلخور شده و من بعداً فهمیدم!
ازش پرسیدم چرا ازم دلخوری؟
و گفت: فلان روز، فلان حرف رو زدی!

خب من اصلا یادم نبود! اما یادم اومد و ازش عذرخواهی کردم!

❗️به نظرم باید یک مقدار بیشتر به رفتار و گفتار  مخصوصا "پندارِ" خودمون اهمیت بدیم

و اینو بدونیم که هیچ یک از اطرافیان ما آدم های کاملی نیستن

 و ممکنه حرفای نسنجیده بزنن و یا کار ناشایستی انجام بدن!

❗️این روزها اکثر ما با مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنیم که نیاز به گفتنش نیست!
در این اوضاع فقط یک راه حل وجود داره:
"هوای همدیگه رو داشته باشیم"



من
تصور کنید 800 نفر در کنار یک "سدِّ بزرگ" زندگی میکنند!
فرض می کنیم که سد عمداً یا سهواً سوراخ می شود!
می دانیم که اگر سوراخِ فرضی بسته نشود،
کم کم تبدیل به دریچه ای بزرگ خواهد شد
و بعدتمام اهالی از بین می روند!
در ابتدا باید متوجه ماجرا شد و دیگران را از خطر با خبر کرد!
که این خود کار آسانی نیست! 
زیرا عده ای همیشه در اجتماع وجود دارند که قرار نیست
هیچوقت متوجه خطر بشوند!
فرض می کنیم که همه متوجه خطر شده اند! (اکثریت)  
پس از آن باید چاره ای اندیشید×
بهترین راه، برطرف کردنِ عیب سد است! (تعمق و تعقل)
کاملا بدیهی است که نمی توان با تعدادی دستمال آبی
که به سطح رسیده و رفته رفته بیش از پیش می شود را
خشک کرد! (نگاه سطحی)
در واقع جامعه ای که دچار مشکل یا مشکلاتی شده است
در ابتدا باید متوجه خطرات ناشی از مشکلات در حال و آینده بشود
و بعد با انتخاب های خردمندانه خود را نجات دهد!
× جامعه ای که در واقع مجوعه ای از "من" هایی که 
در حال تکثیر خود باشد نه تنها مشکلاتش بر طرف نمی شود
بلکه اضافه می شود و خطرات بیشتر می شود و سریع تر  اتفاق می افتد!

×دوری کنید از جملات به ظاهر حکیمانه ای که این روزها اجتماع ما را 
به "منیت" و "مفرد زیستن" تشویق می کند!
شجاعت یعنی از یاددادن خوبی ها به فرزندت دریغ نکنی!
حرف های من رویاپردازی نیست،
بلکه این زندگیِ کنونی بعضی از اجتماعاتِ انسانی بر روی کره زمین است!
شاد باشید!







بی تفاوت
تصور کن! یک جای دور روی کره ی زمین!
کسی که توی اتاقش لم داده و داره آب میوه می خوره و عکسای اینستاشو چک می کنه!
تو برای اون چقدر مهمی؟ زنده ای یا مرده؟ اصلا می دونه که هستی؟ نه!
خیلی دور نریم|صبح که رفتی بیرون به مردم نگاه کن| 
بی تفاوتی رو توو چشاشون نگاه کن! چقدر بود و نبودت براشون فرق می کنه؟ 
دنیای ما، بود و نبود ما، در ابتدا خلاصه شده در حضورِ خودمون 
و بعد حضور کسانی که دوستشون داریم و دوستمون دارند!
حالا تصور کن کسی رو که همیشه خیلی دوستش داشتی!
تصور کن کسی رو که خیلی دوستش داری|
همونی که تا من ازت خواستم تصورش کنی، اسمش و عکسش بی اختیار توو ذهنت سبز شد!
تصورش کن وقتی نسبت به تو بی تفاوته!
 وقتی مثل اونیه که توو اتاقش لم داده و عکسای اینستاشو چک میکنه|
وقتی شبیهِ مردمی شده که گاهی نگاهِشون، اتفاقی به تو میخوره ولی براشون اهمیتی نداری!
چیه؟ تصور کردی؟ تلخه؟ مُضحکه؟
.
.

ما گاهی خیلی قبل تر از مرگمون واسه بعضی ها در واقع مُردیم!


تعداد کل صفحات: 59