تبلیغات
 مُضحک
من هر بار توو دستشویی راجع به هر کاری فکر کردم
و تصمیم گرفتم؛ در عمل گند زدم!

یعنی اینجوریه که وقتی تو دستشویی هستم
و یهو یه چیز مهم میاد توو ذهنم، با خودم میگم:
نه! خواهش میکنم به این یکی دیگه فکر نکن!

به نظر من:
تصمیم گیری در دستشویی = خرابکاریِ صد در صدی!

من یه دوست دارم، (اسمشو نمیارم) توو دستشویی شعر می نوشت!
خب باید بگم شعر های "توو دستشوییت" رو دوست نداشتم محسن جان!

حالا یه چیزم بگم تا یادم نرفته: (اما بهتره شما یادتون بره)
من الان چند وقته فکر میکنم اون موقع ها
یکی توو دستشویی واسه سیستم این مملکت تصمیم گیری کرده!




تاریخ : 1397/03/20 | 22:28 | نویسنده : مهرداد اشک9 | نظرات


متنِ "نا آمدگان" از صفحۀ بیست و نهِ

 کتابِ" ترانه های خیام"

با مقدمه نویسیِ "صادق هدایت

 و موسیقیِ آن در سبک Ambient است.

"ممنون"


"Download NaAmadegan"


× بیشتر از دو بار گوش ندهید!


ادامه مطلب برچسب ها: خیام، صادق هدایت، امبینت، Ambient، مهرداد صفدری،  
تاریخ : 1397/03/13 | 09:49 | نویسنده : مهرداد اشک9 | نظرات

مضحک است اگر در خیابان شما را در حال آشامیدن ببینند، میگیرنتان و مجازات می کنند.

به این ترتیب اگر قرار باشد دارو هم استفاده کنید، باید کوچه ای پیدا کنید 

و از خلوتی آن اطمینان حاصل کنید و دارو مصرف کنید تا خدای نکرده فوت نکنید.

شما یک شهروند هستید که برای برطرف کردن نیاز اولیه خود باید حتما به لانه ای بروید.

 و طوری بیاشامید و بخورید که استرس دیده شدن داشته باشید. گویا واقعا جرمی مرتکب شده اید.

 و همواره از این #پنهان_خوری عذاب وجدان داشته باشید.

می گویند این روز ها در شهر مامورانی هستند که روزه خواران را مچ می گیرند!

 من شک ندارم روزه داری که ایمان و خلوص نیت دارد

 هرگز از اینکه کسی جلوی او بنوشد و بخورد نمی رنجد،

 دلخور نمی شود و نمی میرد. به نظر می رسد آنکه می میرد

 همان قانون گذاران و اجرا کنندگان هستند نه کس دیگری!


این هم پاسخگو ندارد!


تاریخ : 1397/03/3 | 10:21 | نویسنده : مهرداد اشک9 | نظرات
احساسِ تنهاییم، روز به روز بیشتر می شود!
می توانم به شما که دوستان من هستید؛
و به شما که یک وبگرد هستید بگویم: خوبم!
اینطوری حداقل شاید حس خوبی به شما منتقل کنم!
امّا اگر حسِّ خوب می خواهید، می توانید از مضحک خارج بشوید،
شاید- امیدوارم چیز هایی باشد که حالتان را خوب کند!
اما من حالم خوب نیست!
به هزار و یک دلیل که نمی توانم به کسی بگویم!
امروز خسته به خانه برگشتم! مادرم به راحتی فهمید!
* چرا خسته ای؟  کمی برایش گفتم (فقط امروزم را)
عذر خواهی کردم! گفتم ببخشید نالیدم!
گفت: نه! خوب کاری کردی! «خیلی سخته کسی حرف آدمو نمی فهمه» 
-
..... آره همۀ حرفم در این پست، همین یک جملۀ کوتاه مادرم بود!
کسی حرفم را نمی فهمد!
و این گلایه از دیگران نیست و یا یک توهین به فهم دیگران! نه!
من فقط احساس می کنم کسی من را نمی فهمد!
از شلوغی بیزارم!

تاریخ : 1397/02/31 | 18:19 | نویسنده : مهرداد اشک9 | نظرات
چه کسی پاسخگو خواهد بود؟!
این جملۀ سوالیِ جالبی است. 
گویا طلب دارد! 
فکر کنید کجا می شود از این سوال استفاده کرد؟!
من یکی را خودم می گویم (همین الان به ذهنم رسید)
آن ساختمان های مسکنِ مهر؛ وقتی خیلی راحت با یک زلزله
روی سر همزادِ من و تو آوار شد! چه کسی پاسخگو خواهد بود؟
پرایدی که جانمان را گرفت! چه کسی پاسخگو خواهد بود؟
نسلمان، نسلی که زندگی را نفهمید!
از دبستان ما را جدا کردند! دبستان دخترانه و دبستان پسرانه!
کسی به این فکر نمی کند انسان ها در کودکی ممکن است عاشق شوند!
و دوستان من در 10 سالگی، بیرون از مدرسه دختر بازی می کردند!
این همه عقدۀ جنسی! (ببخشید) چه کسی پاسخگو خواهد بود؟

ترس از معلّم قرآن که شک ندارم او یک فرد عقده ای بود 
که اصلا صلاحیتِ معاشرت با بچه ها را نداشت!
 (خندۀ تلخ به خاطر به یاد آوردنِ یک خاطره از سربازی):
هفتۀ آخر خدمتم؛ وقتی که از نگهبانی معاف شده بودیم، یک شب
بدون هماهنگی به جای یک نفر نگهبانی دادم (این کار خلاف مقررات است)
افسر نگهبانمان فهمید! بامداد سرِ من فریاد زد و سحر هم همانطور داد می کشید!
گفتم: جناب سروان چیزی نشده؛ من بهتر از هر کسی نگهبانی دادم، بیا و بگذر!
گفت: یعنی چی چیزی نشده؟! 
این استرسی که به من وارد شده را چه کسی پاسخگو خواهد بود؟!

الهی... چه پسر نازی هم بود!
 

تاریخ : 1397/02/26 | 21:54 | نویسنده : مهرداد اشک9 | نظرات
صبح توو پارک قدم میزدم، 
چشمم خورد به این صحنه!
مکث کردم اما رد شدم...
گفتم بذار برگردم عکس بگیرم، یاد حرف مهران مدیری افتادم که:
خدا لعنت کنه اون کسی رو که دوربین رو گذاشت رو موبایلا!!
یه کم فکر کردم... گفتم چرت میگه این صحنه عکس گرفتن داره.
برگشتم و نشستم و عکس گرفتم!
گفتم فکر کن: در اون فضای باز یه مورچۀ بسیار کوچک،
داره یه برگِ بزرگ تر از خودش رو حمل می کنه.
کجا می بره؟ چرا می بره؟ چه چیزی باعث شده که این کارو انجام بده؟
از بیرون و از دور و از بالا به نظر میاد کارش به ثمر نرسه!
آخه یه محوطه بزرگیه که معلوم نیست چند بار ممکنه این برگ از دست مورچه بره!
ممکنه چند تا آدم بیان و پا روی تمام هر آنچه که مورچه برایش تلاش کرده، بگذارند!
هاااا؟ نظر تو چیه؟
آره، این چیزایی که گفتم فقط اینطوری به "نظر" میرسه. بلکه مورچه دنیای دیگری دارد!
من به خیال خودم، از بالا زندگی او را دیدم و فهمیدم اما نه، نفهمیدم!
میدونی، راستش الان فکر می کنم مورچه، برگ را به مقصد رسانده است!


برچسب ها: مورچه، ظاهر، قدم زدن، مهران مدیری، فکر کردن، برگ، به مقصد رساندن،  
تاریخ : 1396/07/14 | 11:13 | نویسنده : مهرداد اشک9 | نظرات

تعداد کل صفحات : 61 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  



  • paper | فال تاروت شش کارتی | فال تاروت
  • فروش رپرتاژ | خرید تبلیغ متنی