مُضحک
هر آدمی كه با من آشنا شد،
به من یاد داد.
پیر و جوان، همه برای من آمده بودند؛
تا یاد بگیرم!
یادم میآید به یكی كه برایم عزیز است، 
بسیار ابراز علاقه كردم، بسیار او را بزرگ شمردم
به او گفتم: جهانم با تو تغییر كرد.
گفت: تو مرا خیلی دستِ بالا گرفتی.
شاید، شاید هم برای خودش اینقدر با ارزش نبود
كه برای من هست.
شاید سكوت كنم، دلخور نمی‌شوم.
لبخند می‌زنم، یاد می‌گیرم... .



تاریخ : 1397/05/19 | 15:44 | نویسنده : مهرداد اشک9 | نظرات
هفده سالم بود. از خانه كه بیرون می‌رفتم،
با خودم می‌گفتم: اولین آدمی كه می‌بینم تا آخرین آدم،
اولین اتفاقی كه می‌افتد تا آخرین اتفاق،
باید ببینم و باید بیافتد!
سخت نگیر!
با آدم‌های زیادی برخورد داشتم، مخصوصاً از زمانی
كه جامعه مرا فراخواند و من شبیهِ آدمی بودم كه روی
سرازیریِ آبشار قرار دارد و عده‌ای دستانش را گرفته‌اند 
و می‌گویند: چیزی نیست، بیا بپر.
پریدم و بعد در عمقی قرار گرفتم كه فقط باید خودم را نجات می‌دادم؛
منِ به دنبالِ سرچشمه، باید از جبری عمیق بالا می‌آمدم
و بر خلاف جهت رودخانه حركت می‌كردم.
سرچشمه فكر مرا برد. و من شبیه دست و پا چلفتی‌ها
میان شناگرانی ماهر، فقط از غرق شدن فرار كردم.
سرچشمه مرا می‌خواند.

 Doenload Mp3 03 Alicks abandoned



تاریخ : 1397/05/19 | 15:29 | نویسنده : مهرداد اشک9 | نظرات
........
این روز ها ناراحتم از اینکه نمی توانم به خودم برسم
و شرایط نمیذاره که به فکر خودم باشم!
شاید اینگونه فکر کردن اشتباه باشد اما فکر می کنم 
در خیابان ها، اماکن و همه جا که آدم های آشنا و نا آشنا
با من روبرو می شوند، من را فردی خسته کننده، تکراری، به درد نخور و ... می بینند!
شاید گاهی که با پلیس روبرو می شوم، 
نگران می شوم که به اندام لاغر و چهره خشنم شک نکنند!
کسی که عاشقش شدم؛ به او حق میدهم که هرگز عاشقم نشود
و بدم نمی آمد لااقل از صورت و تنِ من خوشش بیاید؛ یک هوس رانیِ تمام و کمال!
اما هیچ شانسی ندارم. بنابراین اینبار خودم رهایش می کنم!
....
پ.ن: بخشی از دفتر خاطراتم!


برچسب ها: دفتر خاطرات،  
تاریخ : 1397/04/1 | 02:45 | نویسنده : مهرداد اشک9 | نظرات
جمله،
جمله،
جمله!
اینکه فلان جمله را فلان دانشمند، فلان فیلسوف، فلان ستاره شناس،
فلان پزشک، فلان جنگجو، فلان شاه، فلان وزیر، فلان معلم، فلان ورزشکار،
فلان اسطوره، فلان امام، فلان کتاب و ... گفته باشد؛
 لزوماً چیزی نیست که ما باید از آن سرمشق بگیریم!

فضای مجازی پر شده از جملات کوتاه که مخاطب را به جهات مضحکی
سوق می دهد؛ اصلاً بیایید به جملات بها ندهیم!




تاریخ : 1397/04/1 | 02:26 | نویسنده : مهرداد اشک9 | نظرات
نمی دونستم یه روزی انقدر درگیر چرت و پرت های زندگی بشم که..... .
ننالم براتون! اینو میخواستم بگم:
انقدر درگیری دارم که تا به خودم میام میبینم
فلان دوست ازم ناراحته!
نمی دونمم چرا! با خودم میگم شاید جدیداً توو خواب راه میرم!
پا میشم میرم یه چک میزنم زیر گوشش یا جیبشو میزنم یا... .
امّا خب مم بعد سعی میکنم بی اهمیت باشم نسبت به این مسئله!
صحبت تلافی نیست فقط یه نوع منطق رایج بین همۀ آدمای این روزگاره!
اینکه تا تونستند دلِ منو شُکوندند و هر حرفی و هر شوخی و ...
من اومدم تو خلوتم و گفتم: مهرداد جنبه داشته باش؛ فلانی حواسش نبوده؛
اصلا راست گفته، اصلا حق با اونه!
حالا هم طبق همون منطق رفتار می کنم! اونا هم فکر کنن حق با منه!
کابوسه که منم پا به عرصۀ نه چندان تمیزِ همرنگ جماعت شو بذارم!

پ.ن: عجب منطقِ مسخره ای!



تاریخ : 1397/04/1 | 01:58 | نویسنده : مهرداد اشک9 | نظرات
استاد عزیزمان آقای دکتر افزونتر1 نکتۀ بسیار جالبی را بیان کردند:
کتابفروشیِ معروفی در شهر قزوین بود؛ یک روز مردِ کتابفروش
 به شاگردِ خودش میگه که:
فلانی یادت باشد، ماهی سیاه کوچولو2 فروختن، هنر نیست! 
این هنره که بتونی کتابی که خودت میخوای رو بفروشی!

و این صحبت جالبی است! از جهات گوناگون و با نگرش گوناگون!
اما طبق معمول و البته به طبع من با توجه به خط فکری خودم برداشت کردم:
تا چند سال پیش به این فکر می کردم که چجوری میشه مثل فلانی آهنگسازی کنم؟!
چجوری میشه مثل فلانی تنظیم کنم و کلا چجوری میشه مثل فلانی کارام شنیده بشه!؟

ممکنه فکر کنید ژست گرفتم و البته بهتون حق میدم، چرا که تا چند وقت پیش 
ممکن بود گاهی چنین ژستی بگیرم؛ 
اما در واقع به تازگی نگرشی بر  پندار و کردار من غالب شده 
که با این مثال استاد افزونتر، قوی تر شد!

هر چقدر بی پول تر می شوم و روزگار مرا پیر تر می کند و با تجربه تر می شوم،
حس می کنم در مسیرِ ناهموارم تنها می شوم و در این حوالی کسی 
حتی مرا نمی بیند!
این دیده نشدن، ترسناک نیست! البته بی پول ماندن آزار دهنده است
اما آزار دهنده تر از آن کاری است که بر خلاف اندیشه ام و بر خلاف یافته هایم
و بر خلاف خواسته هایم انجام می دهم!

فکر می کنم؛ بس است!

.....
1: تنها استاد موسیقی دانشگاه قزوین که مدرک دکتری دارد!
اما جالب است بدانید وقتی حرف می زند هنور لهجه قزوینی را حس میکنید!
شعار در حرف هایش نیست!  در چیزی که یافته است اغراق نمی کند!

2: عنوان کتاب داستانی است که صمد بهرنگی آن را در سال 1346 نوشته است!



برچسب ها: ماهی_سیاه_کوچولو، ماهی، سیاه، کوچولو، صمد_بهرنگی، دکتر_افزونتر،  
تاریخ : 1397/03/26 | 19:46 | نویسنده : مهرداد اشک9 | نظرات

تعداد کل صفحات : 61 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  



  • paper | فال تاروت شش کارتی | فال تاروت
  • فروش رپرتاژ | خرید تبلیغ متنی