نویسنده :مهرداد اشک9
تاریخ:1395/05/30-22:09

سوال

من کلاً خیلی سوال می پرسم! و بیشتر اوقات هم از خودم سوال می پرسم!
سوال خیلی خوبه بچه ها! استاد سلماسی می گفت:
 سوال قلاب میشه به ذهن و تا پاسخش رو پیدا نکنه بیخیال نمیشه!
حالا امتحان می کنیم:
همین حالا به یک دریاچه زیبا فکر کنید! 
نگذارید هیچ چیزی تمرکزتون رو به هم بزنه!
خوب و عمیق به یک دریاچه بزرگ با رنگ نارنجی فکر کنید!
 دریاچه ای نارنجی که کنارش پر از درختان آبی رنگه! تصور کنید! 
به ماهی های این دریاچه که پرواز میکنند فکر کنید!
 راستی دریای مدیترانه کجای زمین قرار داره؟ فکر کنید!
.
می بینید یک سوال کاملا جهت فکری شما رو عوض کرد!؟! 
اگر این تست ساده رو درک نکردید اشکالی نداره مهم نیست!
 فقط قصدم اینه که به شما یادآوردی کنم از خودتون سوال بپرسید،
 سوالای آسون و سخت بپرسید  تا مغزتون به دنبال جوابش بره!
قبل از خواب حتما در مورد یک چیز خوب و به درد بخور از خودتون سوال کنید
 و بخوابید!
مرسی.. . . .  .  .  .   .   .    .    .    .    .




نویسنده :مهرداد اشک9
تاریخ:1395/05/22-02:58

پس از مرگ

می خواهی پس از مرگت را بدانی؟ 
ده سال قبل از به دنیا آمدنت را به یاد آور... . . .  .   .  .



نویسنده :مهرداد اشک9
تاریخ:1395/05/12-11:19

رابطه انتقال اطلاعات و پشت بازو

در اوایل قرون وسطی زمانی که کسی در حال کتاب خواندن دیده میشد، 
خیلی زود یه جمعی شکل می گرفت و بحثی را آغاز می کردند:
زمان ما این چیزا نبود که! وقتی یه دو کلمه میخواستیم بنویسیم یه شتر باید میکشتیم
 و رو پوستش بنویسیم! حلا این جوونا ببین چه چیزایی دارن!
یکی از نفرات این جمع که همچین خیلی سطح اطلاعاتش وسیع تر بود می گفت که:
اصلا این حرفا "نبوده"! زمان جدِّ بزرگ ما،
 میرفتن یه گوشه قشنگ یه غار کوچولو واسه خودشون بر می داشتن میزدن میکندن
 هر چی دوست داشتن می کشیدند...
 هم اطلاعاتشون رو انتقال می دادن هم پشت بازو رو سفت می کردن!
حالا این سوسولا ببین چیجوری چشم دوختن به یه وجب کاغذ!!!!
...
از گوشیاتون به عنوان کتاب استفاده کنید!
 موبایل گاهی از کتاب بهتره!



نویسنده :مهرداد اشک9
تاریخ:1395/05/7-01:00

آتشفشان درونِ من

دستم به ترانه نمی رود! نه که نا امید شده باشم! نه که در خودم نمی بینم! 
نه که سیل عظیمی از ترانه سرایان مرا ترسانده باشد! نه!
فقط کمی خسته شده ام! وقتی که فقط 16 سال داشتم و
 به این فکر می کردم که وقتآن است که همین حالا با نوشتن شروع کنم، فکر امروز را نمی کردم!
نه فکر می کردم که روزی ترانه هایم را برای دیگران بخوانم.
 نه فکر می کردم بتوانم روزی ترانه هایم را با موسیقی همراه کنم 
و نه حتی به ذهنم خطور می کرد که روزی کسانی ترانه هایم را بخوانند
 و حفظ کنند و حتی بغض کنند و گریه کنند! 
از یک طرف هم فکرش را نمی کردم که
 به داخل  رودخانه ای بی افتم که مرا با یک مسیر همراه می سازد 
و طبیعت و تکرار طبیعت از من فقط یک عمل را می پذیرد:
 دست و پا بزن و در جهت جریان رودخانه حرکت کن!
به زعم من:
 آتشفشانِ دغدغه ها و عقده های هر انسانی بالاخره راهی برای فوران پیدا خواهد کرد!
و این به موقعیت، تفکر، انتخاب، امکانات و تلاش هر انسانی بستکی دارد!
من یک ترانه سرا نیستم!
من یک آهنگساز نیستم!
من یک نویسنده نیستم!
آشتفشان درونِ من از این راه ها، فوران می کند!
..... و همین!




نویسنده :مهرداد اشک9
تاریخ:1395/04/29-23:00

وقتی دستِ اونکه دوستش داری....

من به جادو معتقدم!

البته با تعریف اصلی خودش و نه آن تعریفی که رواج دارد!
مثلا مادر ها جادوگر هستند! نمی دانم حداقل الان اسم بهتری برایش پیدا نمی کنم!
مادرم جادوگری می کرد، می کند و خواهد کرد! 
مثلاً مولانا جادوگر است! شعرهایش عجیب است!
مثلاً علی کریمی جادوگر است! او وقتی دریبل می زد
 توپ از سطحِ مستطیلِ سبز به طور کلی غیب می شد!
مثلاً، مثلاً مثلاً و ... .
بعضی ها جادویشان چشمانِ زیبایشان است!
بعضی ها بوی عرق تنشان هم آدم را جادو می کند!
بعضی ها فقط یک نفر را جادو می کنند!
قبل از خواب وقتی چشمهایم را می بندم و 
در یک حالت نیمه متمرکز و در یک حالت خواب و بیداری قرار می گیرم،
 مابینِ تمامیِ اشخاص و اشیایی که از مقابلِ دیدگانم عبور می کنند،
یک جادوگر را می بینم که نزدیک به  یک سال است مرا جادو کرده!
وقتی از حالت نیمه متمرکز به حالت خواب می روم، آنجا می بینمش!
یک روزی می خندد و ده روز قهر می کند! و ده روز مرا جادو می کند 
تا التماسش کنم!
جادوگر برای او نام قشنگی نیست! اما یادتان نرود در ابتدای مطلب 
این نام را به چه کسانی نسبت دادم! 
و اما یک چیز را باید گفت:
این که او جادوگر است یا نه را واقعا نمی دانم اما اینکه من یک دیوانه
 و یا "هم خانواده ی دیوانگی" هستم را انکار نمی کنم!
او گاهی هم مرا دوست داشت! این همان یک بر دَهِ همان خوابی است که در بالا گفتمش!
دستانش گرم بود و لطیف! بارها می گرفتمش ولی فقط یک بار عمیق این کار را کردم:
تصور کنید کاملا تصور کنید:
 منو جادوگر در کنار هم و دستهایش در دستِ من
در حالی که بی تفاوت خوابید!
با تمام وجودم حس می کردم جادویش شده ام و حس می کردم رسیدنی در کار نیست!
- با خودم حرف می زدم و می پرسیدم از خودم: 
مادرم اگر جادوگر بود مرا دوست داشت و جادویم می کرد!
مولانا اگر جادوگر بود شعر و انسان را دوست داشت و جادو می کرد!
علی کریمی اگر جادوگر بود توپ را دوست داشت و جادو می کرد!
جادوگرِ من چی؟
چرا من را جادو می کند؟ تردیدی ندارم که مرا نمی خواهد! پس چرا؟
چرا جادویم کرد و همچنین ترکم؟ 
مثالش این است که:
 شاهی کشور گشایی می کند، طمع به کشورهای زیادی می کند،
 اما تمام زمین را هم که بردارد،
فقط می تواند در هر لحظه فقط در  چند سانتیمترِ آن چیزی که دارد بایستد!
پاسخی نیست!!!
دردآور است!
یک جایی، یک بی خرافات هم به دنبال شکستن طلسم می رود!
طلسمِ من چیست؟ آیا خودم را طلسم کرده ام؟!
نمی دانم! نمی دانم! (سر تکان می دهم)
می روم که بخوابم و خوب می دانم که امشب هم قبل از خواب
وقتی روی تخت دراز کشیده ام، تمام این افکار به توانِ صد می رسد 
و به من حمله می کند و مرا یاد روزی می اندازد که دستت را گرفته بودم
در حالی که تو بی تفاوت به خواب رفته بودی و تمام این افکار، به من حمله می کردند!
جادوگرِ من، دستهایت را بی امان می بویم و می طلبم!
دستهایت را گرامی بدار!




نویسنده :مهرداد اشک9
تاریخ:1395/04/25-20:20

فراموشم کردی


او مرا ول کرد و رفت! یک هفته! یک ماه! دو ماه! چند ماه!
سراغش را گرفتم! یک هفته! دو هفته! یک ماه!
بعد از حسی که از من ربوده شد، غرورم نیز با من قهر کرد! 
یک هفته! یک ماه و چند ماه و گویا برای همیشه!
و بعد-
او سر بسته و یا شایدم واضح پیامش را به من رساند:
- دیدی فراموشم کردی؟ 
-
در دل خود به طوری که کسی جز خودم متوجه نشود پاسخی به او دادم:
- کبوتری را در قفس بیانداز!  عشقت را از او بگیر! پرواز را از او بگیر و دریغ کن!
 تنهایش بگذار! یک هفته! یک ماه! دو ماه! چند ماه!
شاید شور و اشتیاقِ پرواز را فراموش کند
 اما هرگز پرواز نکردن را "باور" نمی کند!
دوباره پرواز خواهد کرد! اما اینبار در آسمانی که پروازش را باور می کند 
و دریغ کردن را نمی فهمد!






  • تعداد صفحات :55
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...